سیره عملی و رفتاری

تاکتیک امام باقر برای حفظ شاگرد ممتازش

جابر بن یزید جعفی از شاگردان بسیار ممتاز امام باقر علیه السلام بود که روایت شده 70 یا 90 هزار حدیث از آن حضرت آموخت، و هیجده
[صفحه 73]
سال در مدینه در حوزهی درس امام باقر علیه السلام شرکت نمود، و بعد با آن حضرت خداحافظی کرد و به سوی کوفه روانه شد [73] طاغوت وقت که در صدد آزار به امام باقر علیه السلام و شاگردانش بود، در کمین جابر قرار داشت تا او را به قتل برساند، اینک به داستان زیر توجه کنید:
نعمان بن بشیر می گوید: با جابر جعفی همسفر بودیم، او در مدینه با امام باقر علیه السلام خداحافظی کرد و شادمان از نزدش بیرون آمد (به سوی عراق حرکت کردیم) تا روز جمعه به چاه «اخیرجه» رسیدیم … هنگامی که نماز ظهر را در آنجا خواندیم، سوار بر شتر حرکت نمودیم، در این هنگام ناگاه مرد بلند قامت گندمگونی نزد جابر آمد، و نامهای به جابر داد، جابر آن را گرفت و بوسید و بر دیدهاش گذارد، در آن نامه نوشته بود: «از جانب محمد بن علی به سوی جابر بن یزید» و در آن نامه جای مهر سیاه و تر و تازه بود، جابر به آن مرد بلند قامت گفت: «چه وقت در نزد امام باقر علیه السلام بودی؟»
او پاسخ داد: همین لحظه!
جابر: قبل از نماز یا بعد از نماز؟
مرد بلند قامت: بعد از نماز [74].
جابر به خواندن آن نامه مشغول شد، هر لحظه چهرهاش دگرگون می گردید، تا به آخر نامه رسید، و نامه را با خود نگهداشت به کوفه رسیدیم، نعمان می گوید: از آن وقتی که جابر نامه را خواند،
[صفحه 74]
دیگر او را شادمان ندیدم تا شب به کوفه رسیدیم (معلوم شد که امام باقر علیه السلام در آن نامه به جابر فرموده: خود را به دیوانگی بزن تا از چنگال طاغوت وقت در امان بمانی)
من رفتم و آن شب را خوابیدم و صبح به خاطر احترام جابر، نزد او رفتم، دیدم از جایگاه خود بیرون آمده و به سوی من می آید، اما چند عدد بجول (قاپ) بر گردن خود آویزان نموده، و بر یک چوب نی سوار شده و می گوید:
«منصور بن جمهور را فرماندهی دیدم که فرمانبر نیست» و اشعار و جملههایی از این قبیل می خواند، او به من نگاه کرد، من نیز به او نگاه کردم، چیزی به من نگفت، من نیز چیزی به او نگفتم، من وقتی که آن وضع را از او دیدم (دلم به حالش سوخت) و گریه کردم، کودکان و مردم نزد ما آمدند، و جابر همراه کودکان حرکت کرد تا به رحبه (میدان کوفه) رفت، و همراه کودکان جست و خیز می کرد، مردم می گفتند: «جابر دیوانه شد، جابر دیوانه شد.»
سوگند به خدا چند روز از این ماجرا نگذشت، که از طرف هشام بن عبدالملک (دهمین خلیفهی اموی) نامهای به حاکم کوفه رسید، در آن آمده بود. «وقتی که نامهام به تو رسید، مردی را که نامش جابر بن یزید است، پیدا کن و گردنش را بزن!»
حاکم کوفه نزد جمعی (از کسانی که با جابر رابطه داشتند) آمد و گفت: در میان شما «جابر بن یزید» کیست؟
حاضران گفتند: خدا کارت را اصلاح کند، جابر مردی دانشمند
[صفحه 75]
و محدث بود که پس از انجام حج، دیوانه شد، و اکنون در میدان کوفه بر نی سوار می شود و با کودکان بازی می کند.
حاکم به میدان رفت از جای بلند به آنجا نگریست، جابر را دید که بر نی سوار شده و با بچهها بازی می کند، گفت: «خدا را شکر که مرا از کشتن او منصرف نمود.»
از این ماجرا چندان نگذشت که منصور بن جمهور وارد کوفه شد و آنچه جابر در موارد او گفته بود تحقق یافت (و او حاکم کوفه گردید.) [75].
برگرفته از کتاب نگاهی به زندگی امام باقر علیه السلام نوشته آقای محمد محمدی اشتهاردی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *